فرشته کوچولوی منفرشته کوچولوی من، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

یه انتظار شیرین دیگه

پایان 9 ماهگی

بالاخره تونستم بیام برات آپ کنم ماشاالله اصلا وقت نمیزاری واسه مامانی الانم که دارم برات مینوسم با بابایی رفتی بیرون ددردودور جینگیلیه مامان یه چند وقتی بود  که اصلا آروم و قرار نداشتی همش جیغ میزدی به خاطر دندونت چند روزیه آروم شدی ولی از دندون خبری نیست چهاردست و پا هم نمیری فقط دستاتو میزاری جلوت به سمت جلو  حرکت میکنی ولی پاهات و خوب نمیتونی بزاری وقتی حالت چهار دست و پا میگیری مام کمکت میکنیم که حرکت کنی زودی خسته میشی و پخش زمین میشی اگه بلندتم نکنیم  شروع میکنی به گریه کردن الهی خودم تنهایی فدای این جینگیلیه تنبلم بشم هر وقت میای بغلم تا اونجایی که میتونی موهای مامان و...
22 خرداد 1393

8 ماهگی و دومین سفرمون با جینگول

8 ماهگیت مبارک گل مامان خیلی میخوامت عزیز مامان 8 ماهه که در کنارمونی تو این 8 ماه شیرین ترین روزای زندگیمون و تجربه کردیم در کنار وجود دوست داشتنیت این روزا حسابی خوردنی شدی چند ساعت پیشم نباشی دلم برات یه ذره میشه روزایی که میام سرکار لحظه شماری میکنم زودی تموم شه بیام پیش جینگول خودم هنوز از چهار دست و پا رفتن خبری نیست از دندونم خبری نیست البته بعضی وقتا لثه هات بد جوری میخواره اون موقع است که اگه تو بغلم باشی چونه ی مامان و گاز میگیری و لثه هات و محکم فشار میدی هنوزم وقتی میشینی تو روروئک پا نمیزنی قبلا یه دنده عقب میرفتی الان دیگه اونم نمیری زود خسته میشی گریه میکنی و دستات و میاری بالا ینی منو بغل کن وقتی کار د...
29 ارديبهشت 1393

اولین بهار و پایان 7 ماهگی

                                                   فرشته کوچولوی مامانی اولین بهار زندگیت مبارک بهار امسال برای من و بابایی  یه جور دیگه بود و با بهار سالای قبل  فرق داشت کلی دو تاییون انگیزه داشتیم یه عالمه برات خرید کردم لباسای خوشمل خوشمل تا دلت بخواد اولین سالی بود که دوست داشتم هفت سین بچینم کلیم تو فکرش بودم که هفت سینم خوشگل باشه ولی حیف نشد ایشاالله سالی دیگه با هم بچینیم عزیز مامان اینکه نتونستم بچینم به خاطر این شد که جوجوی مامان قبل از سال تحویل حسابی مریض شد ر...
4 ارديبهشت 1393

جوجه ی مامان 6 ماهه شد

    عزیز مامان 6 ماهگیت مبارک وای اصلا باورم نمیشه چه قدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تو دلم بودی دیشب داشتم باهات بازی میکردم پاهای کوچولوتو  تو دستم بالا پایین میکردم برای یه لحظه رفتم تو فکر گفتم ینی این پاهای همون جینگولمه که باورم نمیشد یه روزی ببینمش   خدایا شکرت به خاطر آرامشی که از وجود فرزندم دارم خدایا شکرت به خاطر تمام لحظه های شیرینی که با هم داریم خدایا شکرت به خاطر داشتن حس ناب مادر بودنم و خدایا شکرت به خاطر اینکه همیشه در کنارمی و کودک دوست داشتنیم خو شحالم برای این با هم بودنمان  دیگه خیلی رمانتیک شد جوجه ی مامان عزیز دلم ٦...
15 فروردين 1393

5 ماهگی.......

اول یه عالمه بوس و هورا برای جوجوی خودم البته یه عالمه که اینجا جا نمیشه دوست داشتنیه مامان     از حال این روزات بگم که ماشاالله   بزنم به تخته حسابی شیطون شدی تو بغلم دیگه نمیمونی همش دوست داری بری حالا کجا  نمیدونم  یه لحظه نمیشه تنهات گذاشت چون زودی دمر میشی و با پاهات خودتو میکشونی  جلو یه جورایی سینه خیز میری ولی تازه شروع کردی هنوز خوب را نیفتادی امروز پوشکت و  عوض کردم رفتم سریع بزارمش تو سطل زباله اومدم دیدم بــــــــــــلـــــــــه آقا رفته زیر  صندلی حالا خوب شد سریع رسیدم وگرنه یه وقت سرت میخورد به پایه ی صندلی  شبا موقع خوابم همینطوری...
2 اسفند 1392

چهارماهگی و.....

 جینگول مامان 4 ماهه شد  قربونش برم   ببخشید دیر دیر میام نت خونمون قطع شده به سلامتی الان با نت خاله دارم آپ میکنم بگذریم  از کارات بگم برات دیگه الان پستونک خیلی کم میخوری وقتیم میزارم تو دهنت خیلی جالبه که خودت با دستت درش میاری و آروم میزاری کنارت فقط شبا بعضی وقتا میزاری تو دهنت بمونه از  اونجایی که دکتر قطره ی آهن و زودتر برات شروع کرده یه داستانیم سر خوردن قطره ی آهنت داریم خیلی بد میخوری تازه خارجی شو برات گرفتیم با طعم توت فرنگی ولی وقتی میریزم  تو دهنت تا اونجایی که میتونی تو دهنت نگهش میداری بعد قورتش میدی البته این کار سخت و من به باباجونت واگذار کردم  دستش ...
1 بهمن 1392

پایان 3 ماهگی

جوجه ی مامان 1 ماه دیگه بزرگتر شدی دل دردات خدا رو شکر کمتر شده کمتر اذیت میشی  عزیز مامان دوست داری بیشتر تو بغل باشی و همش باهات بازی کنم منم حسابی باهات  بازی میکنم دست و پاهای کوچولوتو ورزش میدم و تو ام حسابی کیف میکنی و میخندی الان دیگه خیلی خوردنی شدی   انقدر دوست دارم که فقط میخوام لپاتو                                                                                           &nb...
28 آذر 1392

اولین سفر گل پسری

16 آذر اولین سفر 3 نفرمون به مشهد بود که ساعت 11:30 پرواز داشتیم یه خورده نگرانت بودیم که یه وقت اذیت نشی تو هواپیما موقع بلند شدن هواپیما با بابایی گوشاتو گرفتیم و یهت شیر دادم  شیرتو که خوردی خوابیدی  وقتی رسیدیم یه چندساعتی استراحت کردیم و رفتیم حرم تا  پسر مامان برای اولین بار  زیارت کنه قربونش برم روز اول هوا یه خورده سرد بود که  حسابی پوشوندیمت ولی دو روز بعدش هوا خوب شد و با خیال راحت بیرون میرفتیم  فقط بیرون که میرفتیم با عرض معذرت بهت شیرخشک میدادم چون سخت بود شیر خودم و بدم  در کل سفر خوبی بود جوجه ی مامانم اصلا اذیت نکرد یه خورده نگران بودم که خدا رو شکر همه...
28 آذر 1392

2 ماهگی جوجه ی مامان

الهی مامانی فدای این جوجه ی نازش بشه که روز به روز شیرین و شیرین تر میشه حسابی دلبر شدی مامانی همش دوست داری باهات حرف بزنم توام برای مامانی بخندی توام با صداهایی که از خودت درمیاری یه جورایی با مامان حرف میزنی بعضی وقتا انقد ذوق زده میشی که جیغ میزنی و صداهای عجیبی از خودت درمیاری خلاصه که حسابی با گلپسرم بهم خوش میگذره 18 آبان دو ماهگیت تموم شد جوجه ی مامان توی 32 روزگی ام اولین چکاپی که رفتیم وزنت 4/240 بود دکتر گفت  خیلی خوبه خدا روشکر همه چیزت نرمال و خوب بود بیشتر دوست داری تو بغل مامانی باشی منم وقتی گریه میکنی بغلت میکنم و همش برات شعر میخونم و قربون صدقت میرم بابایی ام که نگو همش برات ضع...
2 آذر 1392

چهل روزگی گل پسرم

جوجوی مامان 28 مهر چهل روزه شدی یه خورده سخت گذشت خیلی وقت کم میاوردم تا تونستم خودم و با شرایط وفق بدم به خاطر همینم وبلاگت و به موقع آپ نکردم چون همه وقتم  با جوجوی نازم میگذره خیلی جیگر شدی عشق مامان گاهی وقتا دل درد میگیری همش گریه میکنی بهت کولیک و هربال میدم اگه اثر نکنه نبات و آبجوش با شیشه کوچولوت میدم که بعد از پستونک عاشق شیشه کوچولوتی چنان با لذت میخوری که آدم هوس میکنه البته اینم بگما عسل مامانی حسابی شکمویی که به گفته ی اطرافیان شکمو بودنت مثل خودمه      ...
1 آذر 1392